تبليغاتX
دلنوشته های دختری از تبار باران




























دلنوشته های دختری از تبار باران








اینم یکی دیگه از دل نوشته هام :


سراسر زندگي من پر شده از خاطره ها


پر شده از نداشته ها  وگله ها

 
من از خودم گله دارم از ستاره ها


از آدما ازصداها از نگاه هاي گذرا


من از دلم گله دارم از سادگيش و غصه هاش


ازخالصيشو دلبسته شدناي بي ادعاش


از پاكي وصداقتش از سوختنو پرپر شدنش


من از چشام گله دارم از گريه هاي بي صداش


 من از تو آره از تو آي دنيا از تو گله دارم


 من توي آغوش تو آي دنيا گم شدم 


دنيا من از اون خاكي هاي آتشيت گله دارم 


  من از ليلاهاي ديو صفتو فرهاداي بي فطرتت گله دارم


 گله هاي من از برزخ زندگي تموم شدني نيست


  به قول صادقي كاش ميشد گفت دنيا بايست 


 اينجا هوايي نيست هم سلولياي من نفساشون پرازهُرم پليديست


  ديگه براي من نفسي نيست خدا ميداند مسئول اين گله ها كيست

<-نوشته شده-> ๑<-تاریخ-> ๑ <-ساعت-> ๑


 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

دلم گرفته در اوج شلوغی اطرافم تنهام .بابا دیگه چی میخای سرت بکار خودت باشه

مگه نمیخاستی روانشناس بشی ها حالا که قبول شدی دیگه چی میخای ؟؟؟؟

چرا باخودت اینطور میکنی راضیه چرا؟من دارم تقاص چیو پس میدم دارم

 از درون نابود میشم یه نفرم درک نمیکنه حالمو

همه نقاب زدن به خودشون حتی من ببین نقاب منو لبخند اجباری ...

یعنی واقعا نمیشه بدون اون زندگی کرد بدون عشق

 بدون وجود کسی توی زندگیت بدون داشتن

 قلبی که بدونی واسه تو میتپه چشایی که منتظرتن آه خدایا دارم کم میارم

از خودم ناراضیم برعکس اسمم خود آزاری دارم انگار

تاکی بگردم ببینم طرف توزرد از آب درومده

دوبار تکرار شد بازم میخای دلت خوشه میگی عاشق نشدی

 ضربه نخوردی یااینکه پاکی دستی بهت نخورده

اما این قلب بد بخت خاکستری چی یادم میاد قلبم نقره ای

 براق بود ولی حالا دیگه اونجوری نیست

چرا میخای واسه سومین بار امتحان کنی بابا نیست نگرد نیست به خدا نیست

 اگه بود خدا به خاطر خوبیت یکی هدیه میکرد بهت اما وقتی چیزی وجود نداره خدا

چیو بهت بده خدای من تو فقط منو درک میکنی چون مثه من تنهایی

یا یه عشق همیشگی بهم بده یا قلبمو ازم بگیر خـــــــــــــــــــــــــــــــدا

نجاتم بده از برزخی که توش گرفتارمو دارم دستو پا میزنم

به خدا چیزی نمیخام یه عشق پاک کاش این یه برگ کاغذ بود

که روش می نوشتم که همه اشکامو میدیدن دارم داغون میشم

چرا همیشه همه چی اینجوری به مولا علی دیگه طاقت ندارم یکی منو نجات بده

یعنی آخر خط اینجاست یاهنوز امیدوار باشم یکی بهم بگه من فانوسمو گم کردم

وسط راه گیر کردم نجاتم بدید کسی صدامو میشنومه .من یه مرد میخام

یه مرد واقعی .مرد مردستان اما اما اما اما اما اما اما اما وقتی مردستانی

نیست مرد کجابود  زنیتم مرده هیچی نیست همه یه مشت حیوونن که ادعاشون اینه

که ناطقن اما از هیچیم هیچ ترن ...

 

<-نوشته شده-> ๑<-تاریخ-> ๑ <-ساعت-> ๑


                  

 یک روز آموزگار   از دانش آموزاني که د ر کلاس بودند پرسيد

 آيا مي توانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟


برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.


 برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند

. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن ازخوشبختي

 

را راه بيان عشق مي دانند.


در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه

خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد:


يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند

 طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي

 تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.


يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر،

 جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي

 مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


راوي اما پرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي

.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.››

قطره هاي بلورين اشک، صورت راوي را خيس کرده بود که ادامه داد:

 همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند

 که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند. پدر من در آن لحظه

وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

 اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود

<-نوشته شده-> ๑<-تاریخ-> ๑ <-ساعت-> ๑



در گردنه هاي پرپيچ وخم زندگيم مي ايستم وبه جاده هاي دور


مي نگرم از اين که تمامي اين راه پر فراز ونشيب را به

 
تنهايي طي کرده ام بر خود مي بالم .لبخندي از غروربر


لبانم مي نشيند ياد آن جاده خاکي به خير!که در

 
خرابه هاي آن که از خاک و بوته هاي خشک شده تلمبار شده


بود به دنبال چراغ اميد مي گشتم.هر بار وسيله اي به دستم


آمدتا آمدم به آن دل خوش کنم افتاد وشکست وچراغ اميدم


را تار کرد.آن قدر در بيراهه رفتم تا اين که دست هايي نامرئي

 
مرا به سوي جاده ي اصلي هدايت کردند نمي دانم چرا تا آن


لحظه چراغي که بالاي سرم هميشه و همه جا روشن بوده را نميديدم

 

اينک به راهم ادامه ميدهم.مي خواهم از وفاي اين چراغ براي همه


بگويم.ميخواهم برسم به شهر عشق آن جايي که عاشقان ره گم کرده 


 مضطرب و پريشانند.به آنهابگويم به دنبال چه مي گرديد؟

 کافي است به بالا نظر کنيد و


دستان او را طلب کنيد چرا که تنها او روشني بخش راه گم گشته گان است .

 

 

<-نوشته شده-> ๑<-تاریخ-> ๑ <-ساعت-> ๑


دل از دست غمــــت زيـــر زبر بيـــــ

                                                    بچشمان اشـــــكمـــ از خون جگربيــــ

هـران يــاريــ چــو مــو پرنــاز ديــرهــ

                                                  دلش پر غصه جانــــش پر شـــر بيـــــ

                                                                                                     بـابـاطـاهـر همدانيـــ

 

 

 یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکی نبود تو دهکده ای

عشق ما خبر از عاشقی نبود تا که یه روز محبت دیونگی وعشق تو باغچه

ای گل رز شروع به بازی می کنن . دیونگی چشاشو می بنده محبت و

عشق هر کدوم میرن یه گوشه ای پنهان می شن دیونگی اول میره سراغ

 محبت و اونو پیدا می کنه بعد با هم میرن سوراغ عشق محبت به دیونگی

 میگه عشق پشت گل رز دیونگی میره سوراغ گل رز انگشتشو فرو می کنه

 تو گلبرگای رز چند لحظه بعد می بینه از گلبرگای گل رز خون میاد با محبت

میره جلو شاخه ای گل رز می زنه کنار بله درست حدس زدین عشق پشت

 گل رز بود و انگشت دیونگی چشماشو کور کرده بود و بعد ازاون دیونگی با

 محبت تا آخر عمر پیش عشق مونده بود.

 

<-نوشته شده-> ๑<-تاریخ-> ๑ <-ساعت-> ๑


  
این شعرمنه یادش بخیر دوم دبیرستان بودم  زنگ ادبیات منو دوستم فرناز اصلا

 حواسمون به درس نبود من این شعرو اون موقعه نوشتم .حالا سه سال گذشته منو

 فرناز اون دخترای شیطون دبیرستانی نیستیم  .دوتادانشجو روانشناسی که دست از

 شیطونی برنداشتن.فرناز عزیزم که عروس خانوم  داره میشه  بعداز ۴سال عاشقی به

 عشقش رسید .انشاالله که همه عاشقا به عشقشون برسن یه روزیم بالاخره دل من

 عاشق بشه. الهی آمین...

 

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

    من تو را دوستت دارم 

 
قد لبخند قد گریه قد آسمان پرستاره

من با تو می مانم


تا آسمان تا قیامت تا آخرین نفس

من تو را می جویم


 بین ابرا بین دل ها در بین دو چشم غبار آلودم


من در انتظارت هستم تا بیایی که بسازیم عشق را


من تو را می پرستم


مثل صنم مثل مادر مثل خدا


من بی تو به آخر میرسم


همچون شب همچون ساز


همچون رود 

 

 

<-نوشته شده-> ๑<-تاریخ-> ๑ <-ساعت-> ๑


نامه ايي به همسرم!


سلام مهربانم!


هنوز نيامده اي!نمي دانم تو لياقت در کنار من بودن را پيدا نکرده اي يا من لياقت تو را!

 

مي دانم آنقدر دور و برمان پر از فساد و تباهي ست که حتي اگر

 

بخواهيم پاک بمانيم,نمي شود.

 

مي دانم پيدا ميشوند زنان و دختراني که حاضرند بخاطر پول,تن به هرکاري دهند!

 

مي دانم وسوسه مي شوي.مي دانم نياز داري.

 

اما نمي توانم حق را به تو بدهم!مي دانم شايد آنها هم به پول نياز دارند,

 

اما به آنها هم حق نمي دهم!

 

ببين  بین اينهمه گرگ,چطور سازش کرده ام؟پس تو هم سرت

 

را بينداز پايين و برو,انگار که نديده اي!

 

انگ امل بودن رابه جان بخر!اما تن به هرکاري نده!تا لايق وصال شوي!

 

ببين که چگونه دلم مي خواهد برايت پاک بمانم؟مي دانم به

 

قول استاد عليمي,زمانه برگشته,و دخترها

 

 براي لحظه اي لذت به پسرها التماس مي کنند!اما تو اين لذت

 

 را به باهم بودنمان نفروش!

 

مي دانم تن عريان ارزان شده و نگاه هرزه فراوان!اما تو چشم ببند!

 

بگذار همهء اولين هايت با من و براي من باشد!

 

ببين که چگونه ام؟پس تو هم بگذار که اولين نگاه از رو

 

ي تحسينت,به من باشد!بگذار دلت اولين بار,با ديدن چشمان من بلرزد!

 

بگذار اولين لذت زندگيت با من باشد!

 

بگذار اولين پاسخگوي خواسته هايت من باشم!!!

 

مي دانم جامعه پراست از تباهي,اما بگذار اولين و آخرينت من باشم!

 

عجله اي براي آمدن نکن.من هم عجله اي ندارم!هروقت لايق هم شديم,

 

خودش جور مي شد!

 

                      فقط پاک باش و پاک بيا!

 

 

 

<-نوشته شده-> ๑<-تاریخ-> ๑ <-ساعت-> ๑


 

سلام میخام یه بازی هوش را ه بندازم

حدس بزنید من چه قیافه ای  دارم  جدی نظر بذارید  از حس ششمتون کمک بگیرید

لطفا دوستان دختر خاله ها همسایه ها وسایر بستگانی که منو دیدن نظر نذارن

به کسی که بهترین ونزدیکترین نظراتو بذاره جایزه ی ناچیزی(کارت شارژ ۲۰۰۰)تقدیم میشه

زودی بیاید دوست گلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

<-نوشته شده-> ๑<-تاریخ-> ๑ <-ساعت-> ๑


دلیل دلتنگیم اینه:

 

تـــــــــــــنـــــهــايي و...

 

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد    

                                                                    تا ز خال تو خاکم شود عبیر آموز

<-نوشته شده-> ๑<-تاریخ-> ๑ <-ساعت-> ๑


 

دلم گرفته خیلی زیاد

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

<-نوشته شده-> ๑<-تاریخ-> ๑ <-ساعت-> ๑